میشه بیای توی کلبه ی تنهای هام؟

ســــــــــــــکوت!!!چقدر قشنگه!!!بیا به احترام هم یکم ســـــــــکوت کنیم!!!

سال نو مبارک

سلام

امشب قراره اتفاق جالبی بیفته قرار بریم تو یه سال جدید

تو یه دوره زمانی جدید

امسال واسم سال نسبتا خوبی بود توش هم گریه کردم هم خنده هم کسای رو به گریه انداختم هم به خنده

امید وارم که اونهای رو که به گریه انداختم منو بخشیده باشن

امید وارم دعای همه شما سر سفره هفت سین این باشه

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

خدایا تمام مریض هارو شفا بده

خدایا تمام اون کسهای رو که بی گناه توی زندون هستن ازادشون کن

خدایا تمام کسهای رو که گره پول تو کارشونه مشکلشونو حل کن

خدایا به تمام اون های که داغ دیدن صبر بده

خدایا به تمام مردم ایران زمین تندرستی بده

خدایا تمام جوان هارو به راه راستت هدایت کن

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

حالا همه با هم بگیم

سال نو مبارک

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

این عکسو هم به یاد فرشته کوچو لو های خونمون میزارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 10:53  توسط رها  | 

سال جدید

سلام دوستا گلم

فاصله ای کمی با سال جدید داریم  دانشگاه ها تعطیل مدرسه ها تقو لق بانک ها بی مسولیت بازار ها شلوغ وشب چهارشنبه بیمارستان هاهم شلوغ

هر سال خونه وزندگیمونو نو میکنیم لباس جدید مبل جدید فرش جدید یخچال جدید تلوزیون جدید... ولی خودمون چی خودمونم جدید میشیم؟

از هزکی بپرسی چرا خونه تکونی میکنی میگه تا غبار از خونه و دلم بره بیرون

قبل عید تا خودعید هی شعار میدیم سال جدید عوض میشم ولی بعد عید هیچی به هیچی دوباره کلاهبرداری دوباره دروغ دوباره فوش ...

واقعا لازمه این همه شعار بدیم

واقعلا لازمه که عوض نشیم

منم یکی ام مثل شما از جنس شما

به خودم قول دادم بد عید بشم یه ادم جدید

یه ادم خوب

یه ادم با مرام

نمیدونم میشم یا نه؟

امسال دوتا فرشته کوچولو به خانوادمون اضافه شدن از این بابت خیلی خوشحالم ادم های زیادی هم تو این یک سال از بین ما رفتن که ادم های عزیزی هم بودن جاشون واقعا نار خانوادشون خالیه

دم عیدی کلی کار میکنیم کلی تلاش میکنیم همه چی واسه عید اماده باشه اما دلامون چی؟

انگار یادمون میره که دلامونم نیاز به گرد گیری داره.

دم عیده من احساس خیلی خوبی دارم انگار همه مشکلاتی که تو این یک سال که هنوزم تموم نشده از یادم رفته

من اول به جای گرد گیری اتاقم دلمو گرد گیری  کردم امید وارم شما هم مثل من باشد.

بای بای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 10:44  توسط رها  | 

نظر

سلام

قدیما یه نظری میزاشتین ادم  انگیزه پیدا میکردیه مطلبی سوتی شعری خاطره ای اپ كنه

اما از وقتي اومدم ديدم نظرات مثل جيب من خاليه انگيزم رفت

يكي نيست بگه بابا نظر كه ديگه يارانه نداره خسيس ها

اين مطلبو ميزارم به افتخار نظر هاي بي شمار پست قبلي

من اگر دختر نفرين شده اندوهم يا كه از نسل گل هرزه ميان كوهم تو هم ان ادمك چوبي پيمان شكني كه فقط لايق اتش زدني

باباي

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 19:36  توسط رها  | 

استاد خراسانی

چند روز پیش رفتم یونی یاعت ۷.۴۵ مین کلاس داشتم ولی ساعت ۱۰ رفتم به هوایه این که ۲ ساعت اخرو میرم کلاس استاد هردو کلاسو واسم حاضر میزنه ولی اصلا یادم نبود که من بد شانسم حاضر که نزد هیچی ۲ تا هم غیبت زد یکی هم از هفته قبل داشتم شد ۳ تا سر ۴ تا هم حذفم.صبحمون که اینطوری خراب شد.رفتم خوابگاه از وقتی که مسیر ۱ ساعته خونه تا یونی رو رفت و اماد میکنم کم تر میرم خوابگاه تا مثلا اینطوری خودمو تنبیه کنم که درس بخونم.خلاصه رفتم خوابگاه بچه ها هدیه های ولینتانشونو اوردن نشونم دادن هدیه های قرمز خوشمل کلی دلم گرفت کاش منم یکیو داشتم که بهم هدیه بده ولی سریع این فکرو از سرم انداختم بیرون یکی اگه خوب بود خدا هم واسه خودش یکی داشت و تنها نمیموند.سریع از حرفم پشیمون شدم.دوتا از دوستای صمیمیم داشتن برنامه کوه رو با دوست پسراشون میریختن کلی اصرار کردن که تو هم یکیو پیدا کن و با ما بیا ولی من زیر بار نرفتم کلی ازم ناراحت شدن ولی من بی اهمیت نسبت به این قضیه شدم.ساعت ۳.۴۵کلاس داشتم ساعت ۴ از خوابگاه زدم بیرون که برم کلاس(خوابگامون رو بروی دانشگاست)از خیابون رد شدم و رفتم تو یونی تقریبا همه اومده بودن و مشغول شیطنت هاشون بودن من طبق معمول اخرین صندلی اخر کلاسو انتخاب کردم و ساکت منتظر اومدن استاد شدم.استاد وارد کلاس شدچشم هام ۴تا شد از حلقه زد بیرون انگاز یکی روم یه پارچ اب خنک ریخت فقط استادونگاه کردم شاید باورتون نشه اون ترم یه روز استاد نداشتیم این استاد ت کلاس روبه روس کلاس ما تدریس داشت منم که اون ترم شیطون این استاده یکم کوچولوإ یکم که نه خیلی شبیه بچه هاست منم که مسخر بازیم گل کرده بود هی تو چش استاد نگاه میکردم میگفتم ووووویی چه هلویی.....انقد اون روز این بدبختو مسخره کردم که اخر مجبور شد در کلاسو ببنده.حالا اون استاد ما شده بود فک کنم منو بندازه.خلاصه اینکه قرار شد از بد سال جدید نیاد سر کلاس به جاش قبل عیدبیشتر بمونیم سر کلاس یعنی که کلاسی که ساعت ۵.۳۰ باید تموم میشد باید تا ۷.۳۰ بمونیم یونی .نمیدونین چقدر کفرم در اومد خیلی اعصبی شدم ترجیع دادم غیبت بخورم وسایل هامو جمع کردم واز کلاس زدم بیرون اینم یه غیبته دیگه.

دوستای گلم یکم نصیحتم کنین اینطوری نمیتونم درس بخونم همه کلاس هامو دارم میپیچونم.کمکم کنید

منتظر نظرهاتون هستم

اگه واسه تبلیق نظر میزارید بهتره که نزارید

بابای

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 10:56  توسط رها  | 

یونی و خاطرات ترم قبل

سلام

دیروز رفتم یونی ولی حالو حوصله کلاسو اصلا نداشتم.این ترم هم بیشتر بچه ها ترم بالای هستن.فقط چند تا از بچه های کلاس های خودمون افتادن تو کلاس های که من این ترم برداشتم.البته زیاد بد هم نشدچون دوست های جدید پیدا میکنم.

صبح کلاس زبان عمومی داشتم همه شوهر داشتن فقط چند تامون مجرد بودیم کلی خندیدیم.همه از شوهر هاشون تعریف میکردن جاتون خالی فقط منو با چند نفر دیگه که شوهر نداشتیم همدیگرو نگاه میکردیم و میگفتیم ترشیدیم.اخر های کلاس بود که یکی از بچه های خوابگاه اومد یونی مون تا با هم بریم بازار کتاب بخریم.قرار بود اون بیاد تو کلاسمو ولی انتظامات دم در دانشگاه گیر داد به سرو شکلش نذاشت بیاد تو دانشگاه دوستم بهم اس داد که نمیزارن بیام داخل دم در منتظرتم کلاسو بپیچون زود تر بیا.من هم نهایت سعیمو کردم کلاسو بپیچونم ولی نشد.بد کلاس منو دوستم با هم تاکسی گرفتیم و رفتیم سمت کتاب فروشی.رفتیم کتاب گرفتیم حدود چند ساعت بیکار بودیم. دوستم گفت بیا به یاد قدیم بریم الکی ول گردی من هم پایه تر از اون قبول کردم.الکی میرفتیم تو مغازه ها وهی درمورد جنس و قیمت جنس هاشون فک میزدیم چند تا ایفون هم زدیم و فرار کردیم صدای  دزدگیر چندتا ماشینم دوستم در اورد خلاصه کلی خندیدم.قرار بود مثلا دیروز اینجا تظاهرات بشه رفتیم محل تظاهرات هیچ خبری نبودفقط چند تا پسر که تیشرت سبز پوشیدن و چند تا دختر که النگوی سبز انداختن دستشون.ساعت های الافیمون گذشت من ساعت ۴ کلاس داشتم با دوستم خداحافظی کردم و رفتم سمت یونی استاد هنوز نیومده بود من اخرین صندلی رو انتخاب کردم وتنها نشستم.بیشتر بچه ها بچه های خودمون بودم.چشم به میگ میگ افتاد دوست صمیمیم که الان دیگه حتی یه سلام هم بینمون نبود دلم خیلی واسه اون روز های قشنگی که باهاش داشتم تنگ شد ولی کاراش  اذیتم میکرد اول توجه به کاراش نداشتم ولی وقتی چند نفر گفتن این  خرابه باهاش نگرد تصمیم گرفتن ازش جدابشم.میگ میگ شوهر داره ولی چندتا دوست پسر هم داره همون موقع هم از کاراش لجم میگرفت ولی وقتی درموردم پیش یکی از پسرهای دانشگاه که من اسمشو گذاشتم ضمبه بد گفت دیگه اتیشی شدم وباهاش به صورت کامل بهم زدم.قرار بود اخراجش کنم ولی نمیدونم چرا نکردن دیشب سر همین میگ میگ با کسی که قرار بود پیشش کار کنم جروبحث کردم و هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم.

اینم شانس ماست

ولی در کل دیروز روز خوبی بود

تا پست بدی بابای

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 11:17  توسط رها  | 

سلام

ولینتاین امسالم گذشت.شرمنده نتونستم واسه ولینتاین چیزی اپ کنم.

حالو حوصله درستو حسابی نداشتم.

ترم جدیدم شروع شد.۱۴ واحد بهم دادن.۱۳ واحد هم اون ترم پاس کردم. با این اوضاع ۱۳واحد عقب افتاده دارم.بمیره کسی که نذاشت به درسام برسم.

حالا باید ۵ ترمه تموم کنم/خاک بر سر شدم رفت پی کارش.

خدایا یکم به این مرد های بی عقل بفهمون ک وابستگی مال هر دو طرفه.

اگه یه پسر تو یه رابطه بزاره بره کسی حق نداره بهش بگه بالا چشت ابروه ولی اگه یه دختر همچین کاری  رو بکنه انگار گناه کبیره کرد.

عجب مو جود های عجیبی هستم این مردا پرو تر از خودشون همون خودشونن.البته بلانسبت بعضیاشون.البته تکو توک توشون خوب پیدا میشه ولی باید حسابی بگردی تا کلاه سرت نره.

من که دور همشونویه خط قرمز گنده کشیدم.

بابای فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 12:23  توسط رها  | 

بودن یا نبودن....؟

زمانی که دوست داشتم باشی نبودی

بودی ولی با من نبودی

تو زندگی من نبودی

با یکی دیگه بودی

تو زندگی یکی دیگه بودی

حالا که اون گذاشتت کنار

حالا که اون دیگه نیست

یعنی هست ولی پیش تو نیست

تو زندگی تو نیست

اومدی سراغم

درست

تو زمانی که من تا نیمه های اثبات خودم رفتم

و

با خودم کنار اومدم که نباشی بهتره

یعنی باشی ولی تو زندگیم نباشی

توروزام نباشی

تو شبام نباشی

تو تولدم نباشی

رو تختم نباشی

تو اتاقم نباشی

جلودر دانشگام نباشی

اومدی

درست زمانی اومدی که نباید می اومدی

زمانی اومدی که من با یه عالمه سختی گذاشتمت کنار

حالا اگه باهات همراه بشم

خودم چی؟

اگه باهات همراه نشم

پس تو چی؟

سلام بچه ها من دیروزعمه شدم

یه پسر ملوس و نازنازی

چند روز دیگه انشالله عکسشو واستون اپ میکنم

امسال هم خاله شدم هم عمه

ولی حیف ک حالو حوصله درست و حسابی ندارم ک از این روز ها لذت ببرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 8:34  توسط رها  | 

.........

سلام

اوضاع احوال یکم روبه راه تره

تصمیم های جدید گرفتم

دعا کنید واسم

یه شعر هم واسه همه دوستای خشملم گذاشتم

عشق یعنی التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی همچون من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 2:57  توسط رها  | 

مشروط؟؟؟

سلام

خیلی بده ادم ترم اول مشروط بشه

ولی چکار میشه کرد

منم مشروط شدم

خیلی داغونم بچه ها

نمیدونم چکار کنم

روحیم خیلی خرابه

دارم میمیرم

دارم میمیرم

دارم میمیرم

کاش زندگی انقد سخت نبود

کاش زمانی که کم می اوردیم انقد قدرت داشتیم ک بلند داد بزنیم بلند گریه کنیم

کاش یکمی از بچه ها یاد بگیریم ک زمانی که میخورن زمین بلند گریه میکنن

این اپم خیلی داغونه مثل خودم

اگه زیادی نا امیدم ازم ایراد نگیرید چند تا اتفاق واسم پشت سر هم افتاده

بچه ها واسم دعا کنیدکه این روزام زود تر تموم بشه

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 20:22  توسط رها  | 

کابوس ها و نقشه های شب امتحان

سلام بچه ها

چقد این امتحان ها سخته نخواستم دانشگاه نخواستم درس بابا پدرم در اومد قیافم شد اینطوریامروز امتحان زبان داشتم منم درس خون منم شاگرد زرنگ هیچی نخوندم. شب قبل حس درس خوندن نبود  هی کتابمو باز میکردم میدیدم چیزی بلد نیستم دوباره میبستمش تا اینکه اخر شب ساعت ۱۲ بود تصمیم گرفتم تقلب بنویسم درس دوممو تقلب نوشتم ولی حجم درس ها زیاد بود با خودم گفتم فوقش برگه سفید میدم نیم ساعت گذشت مسئول خوابگاه واسه تذکر اروم باشید اومد تو اتاقمون البته اتاق من نه اتاق بچه های دیگه که من همش اونجا پلاسم .بد منو دید که رو تخت غمگین نشستم اینطوری گفت تو چرا اینجای برو تو اتاقت  منم گفتم حسش نیست و قضیه رو واسش تعریف کردم بنده خدا یه تعارف کرد گفت میخوای من برم جات امتحان بدم منم پرو پرو خرشو چسبیدم که اره برو خلاصه این که  گفت من که سنم بالاستو میفهمن پوپو رو بفرست (یکی از بچه ها که داره مترجمعی زبان میخونه و خیلی هم با هم جوریم).منم ساعت ۱ شب رفتم سراغش تا اینکه قبول کرد تا ساعت ۲ نشست یه نگاهی به کتابم انداخت بدشم ۲ تا تخم مرغ مشتی زدیم به بدن. فردا صبح که امروز باشه ساعت ۶ از خواب بیدار شدیم من اونو شکل خودم درست کردم همین که خواستیم از در خوابگاه بیایم بیرون یکی از بچه های فوق لیسانس جلومونو گرفت و مارو پشیمون کرد.وای باز من کوتاه نیومدم و  وبا هندزفری رفتم سر جلسه ک پوپو جواب هارو واسم بگه و من بنویسم ولی  ای دل غافل تقلب کجا بود منم که صافو ساده اهل تقلب نیستم نتونستم به پوپو سوال ها رو اس کنم .هیچی حسابی خورد تو پرو م فک کنم این درسو بیفتم.پس نتیجه اخلاقی میگیریم تقلب بده اخه بوفه جیزه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 18:26  توسط رها  | 

لب دریا

سلام

امروز یکی از بی سابقه ترین ضایع ترین و خنده دار ترین روز عمرم بود

چند روزیه که از خواگاه اومدم خونمون دیروز یکی ازدوستام(بچه خوابگاه)بهم زنگ زد و گفت میخوام بیام خونتون.

من هم گفتم بیا.

خلاصه دوستم امروز صبح اومد .من که رفتم دنبالش گفتم اول بریم دریا یا اول بریم خونمون اونم چون دریا ندیده بود گفت بریم دریا.

خیر سرمون رفتیم دریا.اول چند تا عکس خوشچل از خودمون انداختیم اینطوری .دوستم گفت بیا بریم رو اسکله عکس بگیریم در مسیر اسکله حس کردیم  زمین خیسه و گفش هامون داره  میچسبه به زمین ولی بی توجه و بی تفاوت رفیم جلو تر بد چند قدم متوجه شدیم کل گفشمون داره میره تو لجن ولی باز مثل منگل ها به راهمون ادامه دادیم تا چند قدم دیگه برداشتیم دیدم تا کمر رفتیم تو لجن

وای که لجنی

وای

وای

وای

جای همتون خالی

عین اون حیونه تو گل گیر کردیم

کل ملت جمع شدن  دورمون  و به ما خندیدن من که اشکم اومده بود ولی دوستم تو همین وضعیت میخندیداینطوری

خلاصه

یه آقایییییییییییییی

اومد و با یه اسب سفید البته اسب که نه با یه چوب بلند به طرفمون.این مرد عنکبوتی چوب رو به طرفمون گرفت و مارو ابرد بیرون. ولی کاش مشکل همین جا حل میشد

تمام لباس هامون لجنی شده بود و بو ی بدی میداد هر کسی ما رو میدید اینطوری میشد

چاره ای نبود جز خرید لباس

با همون وضعیت رفتیم تو فروشگاه کنار دریا و لباس خریدیم ولی ۲ برابر قیمت چون قضیه اوژانسی بود و همه هم متوجه این قضیه شدن.

بله

این هم از زندگی ما

اخه یه نفر نیست بگه یه قدم رفتی جلو دیدی قضیه جدی برگرد چه اصراریه الکی الکی خودتو کثیف کردی تازه از ما در اون شرایط فیلم هم گرفته شد فک کنم چند روز دیگه مشهور میشیم.

تا صوتی بد و اپ بدی بابای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 2:23  توسط رها  | 

؟؟؟

سلام

وای دارم دیونه میشدم

کاش سر کلاس هام انقد این استادو اذیت نمیکردم.پدرمو در آورد.میدونم آخرش منو میندازه.خدایش منم خیلی سر کلاسش شیطنت کردم.آخه کدوم دانشجوی واسه استاد تیکه میندازه حالا که فکر میکنم میبینم حقمه که درسشو بیفتم البته من  اگه نخوام بیفتم خودش منو میندازه یه تحقیق بهم داد که توی اینترنت هم نمیشه پیداش کرد من کلی زحمت کشیدم اولین نفر هم بردم تحویل دادم اونوقت  بهم خندید گفتم ا چرا میخندین استاد  گفت ناقصه ببر کاملش کن.

حرسم در اومدخواستم بزنم لهش کنم یه نگاه هم به تحقیقم نکرد نامرد.هر کاری  میکنم نمیتونم کامل ترش کنم. گفت از ۵ نمره فقط نیم نمره میگیری.شما بگید چکار کنم

یکی نیست بهش بگه خدارو خوش میاد اینقد اذیتم کنی احمق بر میگرده میگه دارم برات .سر کلاس به ماشین من میخندی.سر کلاس تو بچه هارو میخندونی.سر کلاس تو به بچه ها یاد میدی که درس نخونه درس هارو پاس میکنن.حالا پاس نشو این درسو بد میفهمی کیه که درس نخونده پاس میشه.

خوب راست گفتم دیگه استادی که (پیکان) داره استاد نیست.تازه خیلی از دوستام درس نخونده پاس میکنن.

خدایا من فردا باید تحقیقمو دوباره واسش میل کم چکار کنم

شیطونه میگه برم بزنم لهش کنم

خدایا فک کنم این ترم مشروط میشم

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 10:29  توسط رها  | 

سلام

سلا دوست های گلم

خیلی وقته نیستم خیلی وقته خبری ازتون نیست

دلم واستون تنگ شده

از این به بعد زود به زود اپ میکنم

راستی من حالا دیگه دانشجو شدم

مبارکههههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 17:0  توسط رها  | 

یه نصیحت خواهرانه.حتما بخونید

توچند تا وب لاگ رفتم دیدم صحبت از نامردیه.دیدم صحبت از حریم عشقو شکستنه.دقت کردین ما دختر ها چقدر شبیه همییم

دقت کردین تا با دوس هامون قهر میکنیم سریع میایم یه وب لاگ میسازیم و خودمونو با خاطرات گذشته خورد میکنیم

دقت کردین قبل از  اینکه کسی مارو حقیر کنه خودمون خودمونو کوچیک می کنیم

دقت کردین به یه چیزی همه ی ما وب لاگ درست کردیم که یکی رو بچزونیم ولی خودمونو فقط عذاب میدیم

دوستای گلم یکم با هاتون صحبت دارم همین الان هم میگم هر کی دوست داره میتونه انتقاد کنه ولی نه از روی احساس واسه چند احساستونو بزارید کنار و به حرف هام گوش کنی

واسه کی غصه می خورید

واسه کسی که خیانت کرد

واسه کسی که دوستتون نداشت

واسه کسی که با هاتون بازی کرد

واسه کسی که غرورتونو شکست

واسه کسی که همه ی وجودتونو به اتیش کشد اخرش هم خندید

واسه کی

واسه کی شبا گریه میکنید

واسه کسی که صدای قلبتونو نشنید

وقتی میدونید عشقتون همچین ادمیه چرا گریه میکنید؟

چرا میاین تو وب لاگتون از کسی حرف میزنید که گوش هاشو میگیره تا صداتونو نشنوه چرا  خودتونو حقیر میکنید

چرا التماس کسی رو میکنید که ارزششو نداره و مطمعا باشی کسی که همچین ارزشی رو داشته باشه با شما بازی نمیکنه

شاید به خیلی از شما ها بر بخوره ولی من مجبورم درباره ی چیز های که دور و برم اتفاق میفته حرف بزنم

منم یکی ام  مثل شما از جنس شما

تو وب لاگتون مینویسید کسی تو این دنیا نیست که منو واسه خودم بخواد چرا مینویسید تا دل یه عده ادم واسه شما ها بسوزه بگه اخی بیچاره یعنی منو تو محتاج همین اخی گفتن هستیم به امام رضا نیستیم

حق منو تو بیشتر از یه اخی طفلکییه

بیا یکم فکر کنیم ببینم بد دوست داشتن دیگه چه چیز های هست که ارزش فکر کردن داره

با اشک ریختن کاری درست نمیشه

بیا دیگه تو وب لاگ هامون ننویسم تو رفتی و با رقتنت قلبم شکست بیا بنویسیم تو رفتی و با رفتنت چشم هایم چیز های دیگر ی را دید که با بودنت انها را از یاد برده بودم

هیچکس تنها نیست چون خدای هم هست واسه خدا گریه کنیم نه بنده ی خدا

اگه تو این پست حرفی زدم که به کسی برخورد شرمنده ام فقط واسه خودمون و خودتون بو یه نصیحت بود از یک خواهر کوچیک تر به بزرگواریتون ببیخشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 11:25  توسط رها  | 

اینم چند تا عکس از خوشگل خانمی خودم

عزیزم امروز 13 روزش شده

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 19:7  توسط رها  | 

سلام دوستای گلم

چند وقتی نبودم

ولی دوباره اومدم که بهتون یه خبر داغ بدم.

بچه ها من خاله شدم

اسمش یگانه ست خیلی نازه

واستون عکسشو بعدا میزارم

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 11:16  توسط رها  | 

...

من اگر قفل قفس هاتو شکستم سر مستی

تو چرا بال زدی بر در بیگانه نشستی

به خدایش هر چی حرمت عشقه تو شکستی

هر در بود که میشد به تو بر گشت تو بستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 9:59  توسط رها  | 

منو ببخش

 

 

اگه دلم تنگ میشه برات منو ببخش

اگه نگام گم میشه توی شهر چشات منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمارم

اگه همش پیش همه بهت میگم دوستت دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم

منو ببخش اگه تورو می سپارم دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما

منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 10:24  توسط رها  | 

بر من طلوع کن...

چگونه باور کنم لحظه های بی تو بو دن را،شب وروز دیدهِ حسرت بارم بر سنگفرش خیابان می لغزد.لحظه های دردناک جدایی چون نیشتری بر جان خستهام فرو می رود.چشمانم هر سایه ای را به امید دیدن قامت استواری می بلعد.آخر می دانی تو برایم چه مفهومی داری؟

داستان شیدای پروانه بر گرد شمع را شنیده ای؟من آن پروانۀ پر بال سوخته بودم که هر دم به گرد شمع می گشتم تا پرو بال خویش را بسوزانم تا از حرارتت نیرو بگیرم.

ای دیدگان حسرت زده ، به چه می نگرید؟ به راهی که باز نخواهد گشت؟ ای افکار پریشان و عصیان زده، به چی می اندیشی؟ به روز های خوش گذشته؟ یا به غروب قلب بیمارم؟

ای خواب من ، ای مهربانم آیا شود روزی که تو مسیح وار بر من رخ نمایی و من با عطر نفس های تو زندگی دوباره ای را آغارگر شوم؟

در اینجا جز سکوت و مرگ چیزی نیست ،خانه در انزوای سرد خود تورا فریاد می زند.نمی دانی چه دلتنگم .من در این کویر محنت زده پژمرده ام افسورده ام.

پرندگان آواز غم سر داده اند ومن در این محنتگاه نشان از تو می جویم.

بی تو خورشید بر من نمی تابد،بی تو زندگی سرد است.بی تو بهاران خزانی بیش نیست.بی تو گلها نخواهند رونیید.بی تو حتی خورشید هم بر مجمر سینۀ آسمان نخواهد درخشید.بی تو حتی پراندگان نیز نخواهند خواند.

بیا که دستان یخ زده ام نیازمند توست.تویی که قلبی به پاکی زلال چشمه ساران داری.توی که در دیدگانت نقشی از خدا نشسته است ، تویی که روخ خدایی در تو دمیده است.

اینک بر من طلوع کن ،تا بار دیگر از حرارتت زندگی از سر گیرم.که بی تو مرده ای بیش نیستم.بر من طلوع کن تا حیات جاوید یابم ودر لحظه لحظۀ عشق تو اشباع شوم.

بخشی از کتاب همیشه در قلب منی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 8:11  توسط رها  | 

 

خداحافظ دل و جونم دیگه با تو نمی مونم

نمی خواد دل بسوزونی برای قلب داغونم

 

خداحافظ همه هستی خداحافظ شب مستی

نمی دونم الان دستاتو به دستای کی بستی

 

کسی چیزی نمی دونه که بی تو این دلم خونه

جدایی واسه من سختو برای تو چه آسونه

 

خداحافظ دارم میرم با اینکه بی تو میمیرم

دیگه دست تورو حتی توی خوابم نمی گیرم

 

خداحافظ دارم میرم دیگه داره تموم می شه

همون روزا که می گفتی به پای من حروم می شه

 

میرم اما می دونی خیلی دلم تنگ چشات می شه

عزیزم خوش به حال اونکه داره این روزا فدات می شه....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 10:43  توسط رها  | 

سلام

سلام دوستای گلم از اونای که اومدن و بهم سر زدم تشکر میکنم.

همه کسانی که گفتن لینکشون کنم لینک کردم و خواستم بهشون خبر بدم ولی هر چی سعی کردم نتونستم نظر هارو ثبت کنم واقعا شرمنده.

راستی من چند وقت دیگه کنکور دارم دعا کنید قبول بشم.

امروزم به سلامتی اخرین امتحانو دادم.

یه چیز خیلی مهم اون های که شعر میگن می تونن شعر هاشونو تو نظر به صورت خصوصی بزارن تا من بتونم تو وب لاگم واردشون کنم.

منتظر شعر های قشنگتون هستم..................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 13:54  توسط رها  | 

کم بودم ...؟

تـو چــطـوری مـی گـی کـه مــن بــــرای تــو کـــم بـــودم

مــن کـه عـاشـق تـریــن عـاشــق عــالــم بـــــــــودم

تــو فـقـط دیـده ی گـریــون خـواســتــــــــــــــی

مـن بـرات قـلـب پـر از خـون بــــــــــــودم

آخه تو فقط یک عاشق خواستــــــی

اما مـن گذشته از جون بــــــــودم                                      

تو فقط دسـت نوازش خواسـتی

امامن سراپاغرق خواهش بودم

تــو همـیشه در پی بهـا نـه هــــــا

امـا مـن حـدیـث سـازش بـــــــــــودم

اره تـو یـک دل سـپرده خـواسـتــــــــــی

چــه کــنــم کــه ســر سپــردت بــــــــــــــودم

تـــا کــه هــرگــز کســــی عـــاشــقــت نــــشـــــه

واســــه مـــــردم درس عــبـــــــــــــرت بـــــــــــــــــــودم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 13:37  توسط رها  | 

گناه

 

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان و بهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

در آن خلوتگه تاریک وخاموش

نگه کردم به چشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پرنیازش

در آن خلوتگه تاریک وخاموش

پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لب هایم هوس ریخت

ز اندوه دل دیوانه رستم

فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق

تو را می خواهم ای جانانه ی من

تو را ای آغوش جانبخش

تو را ای عاشق دیوانه ی من

هوس در دیدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستری نرم

بر روی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت

در آغوشی گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی

که داغ و کینه جوی و آهنین بود

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 12:58  توسط رها  | 

من بی تو

 

تو شروع آســــــــمونی می دونســــــــتم نمی مونی

چشم تو آخر دنیاســـــــــت تو خودت اینو نمی دونی

داشتن و نداشتن تو گاهی ســـــخته گاهی ســـــــــاده

اگه راهی اگه بی راه منــــــــــم و پای پـــــــــــــیاده

اخ که چه ساده گم شـــدم تو غربت چشـــــــــمای تو

سکوت شیشه ی دلم شــــــــکسته با صـــــــــدای تو

اخ که تموم لحظه ها اسم تورو یـــــــادم میــــــــاره

گذشته ها گذشته هـــــــــیچکی گناهی نـــــــــــــداره

وقتی با تمام قلبم واســــــــــــه زنـــــــدگی میمیرم

تن من میلرزه اما تورو از خــــــودم میـــــــــگیرم

من بی تو من بی تو،من از ســــــــــایه فــــــراری

میشم اون حادثه ای که روزی بــــــود وروزگاری

حالا من نه توی قصه نه توی آرزو نه توی خواـبم

این یه اتفاق سادست چرا من دنبال جوابـــــــــــــم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 10:21  توسط رها  | 

 

 

آدمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک

آدمــــــــــــــــــــــــــــــــــــک آخــر دنـــیـــاســـــت بــــخــنـــــــــــــــــد!

آدمــــــــــــــــــــــک مــــــــر گ همیــــــن جــــــاست ! بـــــخند

آن خــــدایـــــــــی کــــــه بــــزرگش خـــــوانـــــــــدی...

بــــه خــــدا مثــــل تو تنهـــــاست ! بــــــــــخند

دســــت خطی که تو را عاشق کــــــــــرد

شوخــــــــــی کاغذی ماست !بخند!

فکرکن درد تو ارزشمند است

فــکر کن گریه چه زیباست!بـخند!

صبـــــــح فردا به شبت نیست که نیسـت

تـــــــــــازه انگار که فــــرداســــت!بـــــخند!

راســـــــتی آنـــــــچه که به یـــــــــادت دادیـــــــــــــم

پر زدن نــــــــــــیست کــــــــه درجـــــــــــــــــــــــاست !بـــخند

آدمــــــــــــــــــــک نـــــــــــــــغمه آغـــــاز نـــــــــــــخــــــــــــــــــــوان

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خــــــــــــدا آخــــــــــــر دنـــــــــیاست بــــــــــــخند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 10:47  توسط رها  | 

پس از غروب رفتن اولین طلوع من باش

 

 

پس از غروب رفتن اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش

 

شب از قصه جدا کن چیکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

 

اسمتو ببخش به لب هام بی تو خالیه نفس هام

خط بکش روباور من زیر سایه بون دستام

 

خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش

 

من پر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم

بی تو وآبی عشقت تشنه ام کویر لوتم

 

نمی خوام آشفته باشم ارزوی خفته باشم

تو نزار آخر قصه حرفمو نگفته باشم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 11:6  توسط رها  |